
رفقايي که با من بخندند زيادند.
مگر از زندگی چه می خواهید كه در خدایی خدا یافت نمی شود ؟!

و گرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
(...)
خوشا بحال او كه عاشق توست... آنكه مي يابدت در نرمي آب و سختي سنگ... در لطافت بهار و در خشونت زمستان...در حال و در هر زمان...
عشق ميجوشد در قلب كوچكم و ضربان نبضم تند ميشود... و همچنان حس گنگي عذابم ميدهد...
مهربانم،
نميدانم كدام سو به افق روشن بي سوئي ختم ميشود...كدام وجود رهنمونم ميسازد به خلا عاشقانه ي بي وجودي...كدام نور چراغ راه تاريكترين شب عمرم خواهد شد...؟
نگاهم به دنيا... به خودم... به اطرافيانم... تغييري ژرف يافته و اين اميدوارم ميسازد...نه ازان جهت كه حس پيشرفتي در مسير رسيدن به تو حس ميكنم... تنها بخاطر اينكه ميبينم به نحوي مرحله ي جديدي پيش رويم گذاشته اي...اين راه جديد چه به عمق دره ي سياهي منتهي شود چه به اوج قله ي نورفرقي نميكند... نگاهم كرده اي و همين است كه سخت بيتابم ميكند... و هرگاه كه نگاه آسمانيت با زندگي ساده و كوچكم تلاقي ميكند لرزشي وجودم را فرا ميگيرد و برق اميد در چشمانم ميدرخشد...
